تبلیغات
چشمها را باید شست... - مطالب مرداد 1389

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

سه شنبه 12 مرداد 1389-05:23 ب.ظ



 

میدانم هر از گاهی دلهاتان تنگ میشود... همان دلهای بزرگی که جای من در آن است

انقدر تنگ میشود که حتی یادت میرود من انجایم!! دلتنگیهایت را از خودت بپرس...

نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم... هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمیخواهم تو همان باشی!

نگران شکستن نباش!

شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند. اما جنسش عوض نمیشود...

چون من شکست ناپذیر هستم...

چون مرا داری...

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را مینوازد...

چون هر گاه تنها شدی تازه مرا یافتی...

چون هر گاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم صدای خرد شدن

دیوار بین خودم و تو را شنیدم.

درست است مرا فراموش کردی اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمیخواهد غمت را ببینم ...میخواهم شاد باشی..

این را من میخواهم...تو هم میتوانی این را بخواهی!!!!!

من گفتم و جعلنا نومکم سباتا( ما خواب را مایه ارامش شما قرار دادیم)........

و من هر شب که میخوابی روحت را نگاه میدارم تا تازه شود...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را میفشارد.

شبها که خوابت نمیبرد فکر می کنی تنهایی؟!

من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

 

                                                                                                           امضا

                                                                                                      پروردگارت....

                                                                                                        با عشق

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
دوشنبه 11 مرداد 1389-07:54 ب.ظ





خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم
به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم
بعد به خودمون می گیم:
وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده
بعد کم کم به هم دلبسته می شیم
دیگه تنهایی ممکن نیست
این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم
وای چقدر خوشبختم
نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره
کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه
ما هم کلی پز می دیم
آخ که چقدر احساس غرور می کنیم
دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم
بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم
برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم
اوضاع بر وفق مراد
نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه عوض بشن نمی فهمم
من عوض می شم
تو عوض می شی
خواسته هامون تغییر می کنه
دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم
اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم
بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم
یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ ** ناز هیچ کسی رو نمی کشه
وای چقدر دلتنگی درد داره
دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم
فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه
واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم
بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم
اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم :
نگران نباش همه چیز درست می شه
بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم:
بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای
تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم
مهم نیست چقدر خاطره داشتیم
مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم
مهم نیست واسه هم نفس بودیم
دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست
آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه
تو باید بسوزی و بسازی
چون خودت خواستی
چون جرمت عاشقی و صادقی
چون گناهت متعهد بودن به عهدته
بعد مجرم می شی
سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی
همه می گن ول کن بابا
اون نبود خوب یکی دیگه
اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست
اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم
و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم
بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم
اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم
سرد سرد می شیم
انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم
اما مگه ممکنه ....
بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما......
همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه
دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی
بی تاب می شی، کم می یاری
موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه
اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری
هر روز می شماری 1، 2، 3، .....
بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود
بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ
همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن
رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای ** دیگه ای نزارن
از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ ** درک نمی کنه
ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه



تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 2 مرداد 1389-01:47 ب.ظ



چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
به من عاشق مسکین به حقارت منگر
دل من وسعت دریاست اگر بگذارند
من ز اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند



تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 2 مرداد 1389-01:42 ب.ظ



به بهترین امیدوار باش
هرگز ریسمان امید را رها نکن
وقتی احساس می کنی که دیگر تحمل نداری
جادوی امید است که به تو نیرو می دهد تا راه را ادامه دهی .
اعتماد به نفس را هر گز از دست نده
تا آن زمان که باور داری توانایی
دلیلی داری تا بکوشی .
هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده
برآن چنگ بزن
آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود
این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند .
پیروزی و شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.
احساس ماست که زر فای حیاتمان را نشان می دهد.
روا مدار که لحظه های نا خوشایند بر تو چیره شوند
صبور باش و ببین که آنها در گذرند .
در یاری جستن از دیگرا ن تردید نکن
امروز یا فردا همه بدان نیازمندیم
از عشق مگریز به سوی آن بشتاب
چه....
عشق ژرف ترین شادی هاست
چشم به راه انچه که می خواهی نمان
بلکه با تمام وجود ان را بجوی
و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد
اگر تدبیرها و رویاهایت با امیدهای تو همسو نشدند
تو راه گم نکر ده ای
هر آینه که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزی
بدان که پیش رفته ا ی
داشتن احساس نیکو به زندگی در گرو داشتن احساس نیکو به خود است
هرگز خنده را از یاد مبر
و غرور نباید مانع گریستن تو شود
با خندیدن و گر یستن است که
زندگی معنایی کامل می یابد



تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 1 مرداد 1389-01:46 ب.ظ



چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
به من عاشق مسکین به حقارت منگر
دل من وسعت دریاست اگر بگذارند
من ز اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند



تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 1 مرداد 1389-01:40 ب.ظ



عشق تملك معشوق است و دوست داشتن محو تماشای دوست.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن.
عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن...............
"مرحوم دكتر شریعتی
"



تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 1 مرداد 1389-01:38 ب.ظ



یكی از اساسی ترین توهمات آدمی،
این است كه گمان می كند عشق را می شناسد؛
به همین سبب از تجربه ی عشق عاجز است.
هر كسی می پندارد كه می داند عشق چیست؛
بنابراین، نیازی به تجربه ی آن احساس نمی كند.
به همین دلیل عشق با دنیای ما قهر كرده است.
ما با عاشقانی روبروییم كه از عشق تهی اند.
والدین تظاهر می كنند كه
فرزندانشان را دوست دارند،
شوهران تظاهر می كنند،
همسران تظاهر می كنند ـ
تظاهر و تظاهر.
البته هیچ كس به عمد این كار را نمی كند.
بسیاری از آنها نمی دانند كه چنین می كنند.
ای كاش از همان ابتدا آدم ها می آموختند كه
عشق برترین هنر زندگی ست،
به جادو می ماند و معجزه می كند!
ای كاش می آموختند كه عشق را باید كشف كرد،
باید برای كشف آن زحمت كشید،
باید به ژرفای آن رفت و شیوه های آن را آموخت!
عشق، هنر است.
عشق ورزیدن، مهارت نیست،
بلكه امكانی بالقوه در همگان است؛
به همین سبب امید آن هست كه
روزی همگان به بلندای بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزی ست كه
انسانیت حقیقی زاده می شود.
ما هنوز پیش از آن واقعه ی عظیم زندگی می كنیم.
آن واقعه ی بزرگ و باشكوه هنوز روی نداده است..
__________________



تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 1 مرداد 1389-01:36 ب.ظ



من یا تو.با من اغاز شود ,با راستی با صداقت باعشق با صمیمیت با صفا بایکرنگی باخوش بینی با امیدواری با .....چه اغازش کنم
تو اغازش کن.با رضایت با پاک دلی با بی ریایی با دلتنگی با فرار از تنهایی با....
تو هم کم اوردی واین شد اولین تفاهم من و تو درمورد دوستی.راستی جنسیت را هم دخیل شوم.مهم است یک نوع باشیم یانه؟ اگر مهم است که بسیار عالی است ان وقت است که علاوه برانچه برای دوستیمان تعریف کردیم شانه های هم دیگر را برای دلتنگهایمان دراختیار داریم می توانیم دستانمان را در دست همدیگر بگذاریم وطمع با هم بودن را بچشیم.
واما اگر جنسیت را دخیل نکنیم باز هم دوراه داریم :راه اول:دوستیمان پابر جاست اما علاوه بر شروطمان کشش جنسی نیز به همراه دارد که همواره من وتورا به سوی هم سوق می دهد.اگر پر شرم باشیم که دستان پرمهرمان را ازهم دریغ کرده ایم.

واما اگر نباشیم که همان راه دوم است ان وقت دست در دست همدیگر می گذاریم وان وقت گرمایی را حس می کنیم که صادقانه وزیبا نیست .گرمای حاصل از تفاوت من وتو وهیچ وقت نمی توان ان را گرمای دوستی نام نهاد.
پس محدودیت داریم.اما شاید محدودیت معنا نشد ومن و تو هیچ وقت باهم بودن را با دست در دست نهادن وهمدیگر را حس کردن معنا نکردیم که ان وقت واقعا نمونه ایم.اینها همه اش اما واگر بود.
حالا بدور از جنسیت می پرسم دوستی را چه معنا کنیم؟
اگر وقت داشتی حالی از من حقیر هم بپرس . اگر وقت داشتی ؛مزاحمتت نمی شوم ,تو دوست نداری من این رفتار را بکنم اما من دوست دارم .
وتو:من دوست دارم ؛تو مهم نیستی ؛به خدا وقت نداشتم ؛اینقدر مشغله ی ذهنی دارم که......؛ا,تولدت مبارک ببخشید کارم زیاد است ؛من که حافظه ندارم.ببخشید وقت ندارم ؛بعدا بیا.
دوستی : وقت ؛فراموشی ؛مزاحمت؛من؛تو؛...................... .................................................. .........
اگر قرار شد دوستیمان فقط وفقط وقتی من کار ندارم وقتی تو درس نداری وقتی من اسوده خاطرم وقتی تو حوصله داری وقتی من مشغله یذهنی ندارم وقتی تو در دسترس هستی معنا شود وقتی همه اش سخن از من وتو باشدبه درد چه می خورد .بهتر نیست به ان پایان دهیم .؟!فکر نمی کنم قطعا این دوستی نیست .
من وتو ..فقط هم را وقتی بخواهیم که هر دو بیکار وپر نشاط هستیم. پس تکلیف کلمه ی ما چه می شود ؟
اهان نیاموخته ایم ...چه وقت ما دوست داریم ؛چه وقت ما وقت داریم؛چه وقت ما به دنیا می اییم چه وقت ما ناراحت هستیم ؛چه وقت ما شاد هستیم.
پرسیدم ؟
دوستی را ارج نهیم ان را با n اد لیست پر نکنیم .دوستی را فقط وفقط به بیکاری نکشانیم که حقیر وپستش ساخته ایم.دوستی یک معنا دارد وان ما است .دوستی را هزار تایی معنا نکنیم که وقت بیکاری با هرکدام که بود پر کنیم دوستی را به جای نکشانیم که اگر دل کسی را ازردیم دل خوش باشیم که999نفر دیگر هستن این مهم نیست؛ قانع باشیم.
دوستیمان را از ابتدا بایک تای مدت دار اغاز نکنیم.دوستی ارزش دارد ؛بها دارد به خود اجازه ی نام نهادن را ندهیم


ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:- -
جمعه 1 مرداد 1389-01:30 ب.ظ



سنگ روی سنگ می‌گذاری زیر ریزش یک‌ریز آسمان و سر بلند نمی‌کنی تا کسی گمان نبرد که اشک‌هایت را پنهان می‌کنی به بهانه‌ی باران. سنگ بر سنگ می‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی دستت را بگیرد و با تو بر فراز سنگ‌ها بایستد و زندگی را فریاد بزند. سنگ روی سنگ می‌لغزد و می‌غلتد و فرومی‌افتد و تو بی‌وقفه سنگ روی سنگ می‌گذاری و می‌چینی و وامی‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی که پس از بارش باران بستر رنگین‌کمان می‌شود. تو سرگرم و دل‌گرم سنگ‌ها می‌شوی و قطرات باران رنگ‌هایت را می‌شویند و می‌برند و تو دیگر رنگارنگ نیستی، بی‌رنگ شده‌ای مثل رنگی پریده که نبوده‌ است و نیست. تو به سنگ‌ها خیره می شوی و کسی خاک می‌پاشد انگار در چشم‌هایت و آسمان ترک بر می‌دارد و رنگین‌کمان نیست می‌شود و توفان درمی‌گیرد و تو هیچ نمی‌بینی و سنگ بر سنگ می‌چینی. سنگ بر سنگ تا ستونی شود که دست‌در‌دست او بر فرازش بایستی و زندگی را فریاد کنی. ناگهان... همه چیز از حرکت باز می‌ایستد. باد و باران و آسمان و زمین و زندگی. تو سر بالا می‌کنی. سنگی از دستت بر زمین می‌افتد. سنگ‌ها بر سرت آوار می‌شوند. تو می‌مانی و رنگ بی‌رنگی و سکوت و سکون و سرما. تو می‌مانی و او که سنگ شده‌است در دوردست‌ها




تاریخ آخرین ویرایش:- -